به نام نامی حیدر...........
امروز 20 ماه رمضان شب 21 امشب اکثرا میواند برند احیاء ،
شب زنده داری و قرآن به سر منم میخوام برم
شب 19 که رفته بودم برای احیاء اولش خیلی احساس گناه میکردم
احساس میکردم خیلی گناهام سنگینه اون شب باتمام وجود امام علی و امام حسن
وحضرت زینب صدا میزدم و میخواستم کمکم کنند تا آخر مجلس همون احساس
بد هنوز داشتم و فکر میکردم بخشید نمیشم ولی تو لحظه های آخر که داشتند
عزاداری میکردند یهو حالم عوض شد از درون احساس خوبی پیدا کردم خوشحال
بودم یه عطر خوبی احساس کردم فقط چند لحظه کم هر چه اطرافمو نگاه کردم
کسی رو ندیدیم دیگه اون عطر خوب به مشامم نرسید ولی خیلی حالم خوب
بود اره من اون شب بخشیده شدم منم دیگه توبه کردم و قصد کردم که دیگه خوب
باشم امشب هم میخوام برم احیاء تا توبه مو دوباره تجدید کنم
بیایید امشب برای همدیگه دعا کنیم خدا خیلی مهربونه ...........
الهی قربونش بشم.............
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط الهام
|
به نام خدا
امروز درست 18 روز از ماه رمضان داره میگذره
تو این 18 روز من که هیچ کاری نکردم با این که تا حالا هر
چی از خدا خواستم بهم داده 18 روز از دست داد از بهترین
روزهای عمرمو ......
امشب شب 19 شب قدر.......... میخوام امشب دعا کنم به خدا
التماس کنم که ببخشم البته میدونم خدا خیلی بزرگه ولی واسه من گناهکار نمیدونم........
بیایید امشب همه دسته جمعی دل از گناه بشوییم شاید آمرزیده بشیم شاید بخشیده بشیم
با تمام گناهامون شاید اگه از خدا بخواییم بتونیم ماهم خوب باشیم گوشه کوچیکی از
بهشت رو صاحب بشیم..........
دوستان بیایید امشب عهد ببندیم ......................( هرچیزی که خودتون دوست دارید)
آدم و خدا در كنار ساحل ، آرام قدم مي زدند . آدم فكر مي كرد و گاهي حرف مي زد و گاهي درد دل مي كرد و خداوند گوش مي كرد … ، در ميانه ي راه آدم برگشت و به مسيري كه تاكنون طي كرده بود نگاه كرد و عقب عقب كنان به اين مسير ادامه مي داد ، آدم به خدا گفت : خدايا وقتي به راهي كه طي كرده ام مي نگرم چيزهايي را مي بينم كه برايم جالب است ... ، نگاه كن در تمام مسير دو رد پا به جا مانده است اما ...
آدم ادامه داد : وقتي كه خوشحال بودم و روزگار بر من آسان مي گذشت تو در كنار من بودي و همواره از شاديم شاد و خرسند مي شدي ، وقتي كار مي كردم و مشغول تلاش بودم تو باز هم در كنار من بودي و در كارها ياريم ميدادي تا پيروز شوم و وقتي غمگين و خسته بودم تو در كنار من بودي و دلداريم دادي ... در تمام اين مراحل دو رد پا در كنار ساحل است كه نشان مي دهد ما با هم ، مسير را طي كرده ايم ...
اما به مسير سختيها و مشكلات من نگاه كن ؛ آن جا تنها يك رد پاست و من تنها تر از هميشه مسير را خودم يكه و تنها طي كردم ، چرا مرا در اوج سختي و مرارت تنها گذاشتي ؟! مگر من بنده اي نبودم كه در تمام مسير همراهيم كردي ؟ چرا تنهايم گذاشتي ؟
و خداوند آرام و صبور به حرفهاي آدم گوش مي كرد .
خدا گفت : به رد پا نگاه كن ، نسبت به ساير رد پاها عميق تر است .
آدم پاسخ داد : آري .
خدا گفت : فرزندم ، در تمام زماني كه تو در سختي به سر مي بردي ، من تو را در آغوش گرفتم و مسير را خودم طي كردم . آري نازك دل من ، تو تاب و توان سختي را نداشتي !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 5:15 قبل از ظهر  توسط الهام
|
سلام دوستان
چند وقت بود دیگه رو وبلاگم کار نمیکردم دلم گرفته بود
میخوام وبلاگم یه وبلاگ توپ کنم
از کلیه دوستان درخواست کمک دارم
لطفا در بخش نظرات برام نظر بذارید با ادرس وبلگتون
تا باهم تبادل لینک کنیم و هم وبلاگ من سرو سامان بگیرد....
این وبلاگ شامل موضاعات مختلف از جمله جوک، مذهبی،
اجتماعی، عشق و...........می باشد
باتشککککککککککککککرررررررر
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 4:46 قبل از ظهر  توسط الهام
|