یه خبرزن رشتیه بچه دومشو میزاد، بچه بزرگتره حسودیش میشه، رو پستون مامانش سم می ریزه که بچه کوچیکه بمیره، دو تا همسایه هاشون می میرند
یارو با دوست دخترش تو پارک نشسته بودن یهو دختره رنگش می پره و هول میشه می پرسه چی شد؟؟ دختره می گه بابام اونجاست داره میاد بدبخت شدم .یارو می گه ناراحت نباش اگه گفت این کیه؟بگو داداشمه
به قزوینیه میگن چه روزی رو بیشتر از همه دوست داری؟ میگه : ببم جان روزی رو که دنیا کون فیکون شود
فقط حال می ده با دخترا بری ماهیگیری خیای حال میده
می دونی چرا؟ چون هیجکی اندازه دخترا کرم نداره.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط الهام
|
قانون 11.5 نیوتون:>>>>... اگه میتونی با سرعت نور بگوزی فقط فرمولشو به آمریکا ندی چند برابر اورانیوم انرژی داره
************
لره ميره مخابرات،ميگن برو کابينه آخر،اشتباهي ميره تويه دستشويي
سرش و ميزاره تو سوراخ تولت، ميگه الو بابا بوت مياد ولي صدات نمياد
***********
روباه میره زیر درخت به کلاغه میگه به به چه سری چه دمی ...کلاغه میگه زر نزن من خودم دوم دبستانم
************
زمستان دوباره ميآيد بهار دوباره تکرار مي شود امّا تو هيچ وقت تکرار نميشوي
چون خدا يك اشتباه رو 2 بار تکرار نمي کنه
***********
***********
می دونین تفاوت شهرداری با صدا و سیما چیه؟...اولی آشغال جمع می کنه ..دومی آشغال پخش می کنه
***********
تا حالا كفشاتو نگاه كردي ؟؟ 2تا عاشق.2 همراه كه بي هم مي ميرن.با هم خاكي ميشن,بدونه هم زيره بارون نميرن, كاش آدما هم یه کم از كفشاشون ياد بگيرن!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط الهام
|
سالروز تولد علی (ع) داماد پیامبر و همسر دخت پیامبر فاطمه زهرا مبارک باد.....................
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط الهام
|
چگونه فراموشت کنم
هنگامی که نامت را بر هفت کتیبه
قلبم نوشته ام در سیاهی چشمانت پنهان
می شوم مبادا نگاه
آتشینت خاکسترم کند...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط الهام
|
گاهی آدم طوری از کسی مهربونی میبینه که دیگه نمی تونه
ازش دل بکنه...
تموم بدی های دنیا رو به خوبی های اون می بخشه ...
از تمام دو رنگی های آدما به خاطر یکرنگی اون
می گذره ...
به خاطر همین می شه که اون آدم براش یه دوست نیست
بلکه یه عشقه...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط الهام
|
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني
عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد
صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم
زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر
نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي
نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از
آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من
نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را
مرده يافتم...
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 7:0 قبل از ظهر  توسط الهام
|