تبليغاتX
شهر عشق

شهر عشق

عشق و خلوت من

 

دوستش می دارم ،

چرا که می شناسمش ،

به دوستی و یگانگی .

 

شهر ، همگی بیگانگی و عداوت است .

 

هنگامیکه دستان مهربانش را به دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را در می یابم .

 

اندوهش غروبی دلگیر است

در غربت و تنهایی .

هم چنان که شادی اش

طلوع همه آفتابهاست

و صبحانه نان گرم ،

و پنجره ای که صبحگاهان

به هوای پاک گشوده می شود

و طراوت شمعدانی  ها در پاشویه ی حوض .

 

چشمه ای پروانه ای و گلی کوچک

از شادی لبریزش می کند

و یاسی معصومانه از اندوهی گرانبارش ...

 

اگر بگویم که سعادت

حادثه ای است بر اساس اشتباهی ،

اندوه سراپایش را در بر می گیرد

چنان چون دریاچه ای که سنگی را

و نیروانا که بودا را .

چرا که سعادت را

جز در قلمرو عشق بازنشناخته است

عشقی که به جز تفاهمی آشکار نیست .

 

بر چهره زندگانی من

که بر آن هر شیار

از اندوهی جانکاه حکایت می کند .

آیدا لبخند آمرزشی است .

 

نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز  گرفتم

در پیرامون من

همه چیزی به هیات او در آمده بود .

آنگاه دانستم

که مرا دیگر

از او گریزی نیست .....

 

دوستش می دارم ،

چرا که می شناسمش ،

به دوستی و یگانگی .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

 

 

ای قاصدک ها کجایید

دیگر از من فاصله گرفته اید

چرا مرا درک نمی کنید قاصدک ها

آن روز که به شما هیچ احتیاجی نداشتم هر لحظه در کنارم بودید

ولی حالا که میخواهم برایم خبری ببرید دیگر از من فاصله گرفته اید

آن روزها که بیشتر در کنار شما بودم کسی را دوست نمی داشتم اما اکنون

بیشترین وقتم را با خاطرات او میگذرانم با او که دوستش دارم و تا ابد خواهم داشت

ای قاصدک های مهربان مرا ترک نکنید من به شما احتیاج دارم شما باید با مهربانی تان بروید و به او بگویید که

                                            دوستش دارم.......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده


صدا که مرهم فرياد بود زخم مرا


 
پيش درد عظيم دلم خجل مانده


از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست گله اي نيست


گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست


حوصله اي نيست حوصله اي نيست


سر گرم  به خود زخم زدن در همه عمرم


هر لحظه جز اين دسته مرا مشغله اي نيست


ديريست که از خانه خرابان جهانم


 
بر سقف فرو ريخته ام چلچله اي نيست چلچله اي نيست


در حسرت ديدار تو آواره ترينم


هر چند که تا منزل تو فاصله اي نيست


روبروي تو کيم من يه اسير سر سپرده


چهره ي تکيده اي که تو غبار آينه مرده


 
من براي تو چي هستم کوه تنهاي تحمل


 
بين ما پل عذابه منه خسته پايه ي پل


اي که نزديکي مثل من به من اما خيلي دوري


خوب نگام کن تا ببيني چهره درد و صبوري


کاشکي مي شد تو بدوني من براي تو چي هستم


از تو بيش از همه دنيا از خودم بيش از تو خستم


ببين که خستم تنها غرور عصاي دستم


از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم


نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم


تو سراپا بي خيالي من همه تحمل درد


 
تو نفهميدي چه دردي زانوي خستمو تا کرد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

با تو

محراب من است، من در اينجا با تو وعده ها داشته ام ، من هر روز در

تقدس حضورت تازه مي شوم ، ذهنم را مي شويم ، نذرمي كنم كه زودترزمان

ديدارمان برسد، مي دانم كه در هر كلمه ، در هر ثانيه تويي ، تو را در پوست و

استخوانم، در قلبم حس مي كنم ، گاهي دستم را مي گيري و مي نويسي ، گا هي

نظاره مي كني كه درد دل كنم ، گه گاه وقتي كه بدنبال كلمات مي گردم دلت بحالم

سخت مي سوزد، آخر تو مي داني كه روزي بود كه من نيازي به نوشتن نداشتم، تو

مي داني كه خانه من اينجا نيست ، تو دلتنگي هايم را مي شناسي تو مي داني كه من

چقدر در اين ديار غريبم و از نوشتن چه بيزار. . .‌ تو مي داني كه كلمات رسا

نيستند، آخر واژه ها را كه تو نساخته اي،‌ واژه ها را ما آدمها ساخته ايم . . . ولي

باز مي نشيني،‌ تلاش كودكانه ام را مي بيني، لبخند مي زني و هيچ نمي گويي . .

مي داني كه اگر چيزي بگويي من خجا لت مي كشم و همين چهار كلمه هم از يادم

مي رود . . .‌ من گفتن و نوشتن را تمرين خواهم كرد، من رشد خواهم كرد،‌ من

نخواستن را، دل سپردن را تمرين خواهم كرد، من خواب ديدن را تمرين خواهم كرد

 كه بيشتر با تو باشم...

 

 دوستت دارم اي آرام من
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

براي او

اگر واقعیتی به نام دوست داشتن وجود داشته باشد

بدان که جزئی از من شده ایی و برای همیشه در قلب شکسته من جای پیدا کردی

به خاطرت نگران هستم چون برایم بیش از هر چیز مهم هستی ...

اگر خورشید تابیدن را ، ماه درخشیدن را ، ستاره چشمک زدن زا ، ابر باریدن را از یاد برند ....

هرگز تو را از یاد نمی برم .

 

راستی فکر کردید چی میشد زندگی دنده عقب هم داشت ؟؟؟؟

 

هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد...لحظه های ویرانیم را حس نکرد ...در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد...آسمان غم گرفته ام هیچگاه برکه طوفانیم را حس نکرد...آن که سامان غزل هایم اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد

 

                            فقط تو منو از یاد نبر ای تنها دلیل بودن من

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

براي او

اگر واقعیتی به نام دوست داشتن وجود داشته باشد

بدان که جزئی از من شده ایی و برای همیشه در قلب شکسته من جای پیدا کردی

به خاطرت نگران هستم چون برایم بیش از هر چیز مهم هستی ...

اگر خورشید تابیدن را ، ماه درخشیدن را ، ستاره چشمک زدن زا ، ابر باریدن را از یاد برند ....

هرگز تو را از یاد نمی برم .

 

راستی فکر کردید چی میشد زندگی دنده عقب هم داشت ؟؟؟؟

 

هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد...لحظه های ویرانیم را حس نکرد ...در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد...آسمان غم گرفته ام هیچگاه برکه طوفانیم را حس نکرد...آن که سامان غزل هایم اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد

 

                            فقط تو منو از یاد نبر ای تنها دلیل بودن من

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

خدا

 

وقتی دلم میگیره با خدا صحبت میکنم

وقتی غصه هامو بهش میگم بهم آرامش میده

وقتی بهش میگم چقدر تنهام باهام حرف میزنه

وقتی ازش چیزی میخوام اون بهم میده

ولی............

وقتی بهش میگم یه نفر رو دوست دارم

هیچی بهم نمیگه

فقط بهم نگاه میکنه

منتظرم یه چیزی بهم بگه

ولی تنها چیزی که به من گفت فقط همین بود که .....

من بنده هامو با عشق آفریدم واسه همین به همشون

عشق دادم تا با عشق زندگی کنند

واخرین حرف خدا این بود که اگه عاشق کسی شدی

تا آخر عمر باهاش باش .

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

چرا؟؟؟

چرا برام نظر نمی دید من میخوام این سوال رو با نظرات شما جواب بدم

منتظرم.........................

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

امشب

امشب میخوام به اندازه تعداد گلهای تو دنیا بهش بگم که دوستش دارم

چون او نذاشت حس کنم تو دنیا نمیشه به کسی اعتماد کرد

 چون از بخت خوشم دل به او دادم

اسمش همیشه روی لبام بی اراده

لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی

از خدام خونه خوش بو بشه با عطر نفسهاش

هر جوری که فکر کنه باها شم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

وقتی که ...

وقتي دلت ميگيره ..

وقتی دلت آواره میشه ..

وقتی هیچ سرپناهی نداری ..

وقتی احساس میکنی توو هفت آسمون یه ستاره نداری ..

وقتی می فهمی که دنیا با همهء قشنگیهای زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ...

وقتی چشات پُر از اشک هست و یه شونهء مهربون برا گریه کردن نداری ..

وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو میکنی .. او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن ...

سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ...

ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدست آوردی ؟

اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی، ببینی،بفهمی و درک کنی  ... اونوقت تو برنده ای

حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کرده باشی! چون با چیزهایی که بدست

آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتر بنا کنی ..

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

براي او كه دوستش دارم

مي نويسم براي او كه دوستش دارم

از خدا يه شاخه گل خواستم يهباغ بهم داد

از خدا يه درخت خواستم يه جنگل بهم داد

از خدا يه دوست خواستم بهترين دوست داد

و آن تو بودي

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط الهام  |