دوستش می دارم ،
چرا که می شناسمش ،
به دوستی و یگانگی .
شهر ، همگی بیگانگی و عداوت است .
هنگامیکه دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهایی غم انگیزش را در می یابم .
اندوهش غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی .
هم چنان که شادی اش
طلوع همه آفتابهاست
و صبحانه نان گرم ،
و پنجره ای که صبحگاهان
به هوای پاک گشوده می شود
و طراوت شمعدانی ها در پاشویه ی حوض .
چشمه ای پروانه ای و گلی کوچک
از شادی لبریزش می کند
و یاسی معصومانه از اندوهی گرانبارش ...
اگر بگویم که سعادت
حادثه ای است بر اساس اشتباهی ،
اندوه سراپایش را در بر می گیرد
چنان چون دریاچه ای که سنگی را
و نیروانا که بودا را .
چرا که سعادت را
جز در قلمرو عشق بازنشناخته است
عشقی که به جز تفاهمی آشکار نیست .
بر چهره زندگانی من
که بر آن هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایت می کند .
آیدا لبخند آمرزشی است .
نخست دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی به هیات او در آمده بود .
آنگاه دانستم
که مرا دیگر
از او گریزی نیست .....
دوستش می دارم ،
چرا که می شناسمش ،
به دوستی و یگانگی .
