تبليغاتX
شهر عشق

شهر عشق

عشق و خلوت من

 

سلام به همه بازدید کنندگان دوست داشتنی....

 

دوستای عزیزم از این که از وبلاگ من دیدن کردید ممنون....

 

امیدوارم همیشه موفق باشید....

 

 

 

از تمامی دوستانی که نظرات شون نوشتن ممنونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:41 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

درسهای زندگی

بهترین دل ،دلی است که مثل آسمان آبی باشد و بدترین دل،دلی است که مثل کوه سخت باشد.

قلبها دریچه نفوذند و صادقانه نفوذ کردنپایدار ترین مهمانی در قلبهاست.

برای زلالی دلهایمان به جز اشکهایمان گواهی نیست.

دوستی شاخه گلی است که با کو چکترین اشتباه پژمرده می شود.

عشق انتظار می آفریندو انتظار تنفر و شکست.

دنیا گرد است و جایی که پایان به نظر میرسد شایید نقطه ای برای شروع باشد.

زندگی شکست دادن شکست است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:40 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

در شبي تاريك
كه صدايي با صدايي در نمي آميخت
و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك ،
يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت
و به ناخن هاي خون آلود
روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر.
شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد.

از ميان برده است طوفان نقش هايي را
كه بجا ماند از كف پايش.
گر نشان از هر كه پرسي باز
بر نخواهد آمد آوايش.

آن شب
هيچكس از ره نمي آمد
تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود.
كوه: سنگين ، سرگران ،خونسرد.
باد مي آمد ، ولي خاموش.
ابر پر مي زد، ولي آرام.
ليك آن لحظه كه ناخن هاي دست آشناي راز
رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز ،
رعد غريد ،
كوه را لرزاند.
برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه
پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:39 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

من

 

من مسافری غریب در جاده عشقم

من مسافر زخمی جاده عشقم

من اسیر فراری زمانم

فرار از گذشته         فرار از حال            فرار از آینده نامعلوم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:16 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

کودک

 

 اگر کودکی با  انتقاد زندگی کند                     می آموزد که محکوم کند

اگر کودکی با ترحم زندگی کند                      می آموزد که احساس بد بختی کند

اگر کودکی با شرمندگی زندگی کند                می آموزد که احساس گناه کند

اگر کودکی باحسادت زندگی کند                   می آموزد که حسود باشد                       

اگر کودکی با مقبولیت زندگی کند                 می آموزد که عشق بورزد

 

اگر کودکی تایید زندگی کند                 می آموزد که خودش را دوست بدارد

اگر کودکی شناخت زندگی کند                می آموزد که در زندگی هدف داشته باشد

اگر کودکی تعاون زندگی کند                 می آموزد که سخاوتمند باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:16 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

گریه

 

 

گریه دیگه فایده نداره تو از من دور شدی

روزگار بی معرفت آهسته ،آهسته  آجرهایش را بین من و تو بالا برد

اکنون ، بین من وتو دیوار فاصله ساخته شده و ما از همدیگه خیلی دور شدیم خیلی زیاد.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:16 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

زندگی

 

زندگی دو نیمه دارد....

 

نیمه اول: در انتظار نیمه دوم

 

نیمه دوم : در حسرت نیمه اول

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:15 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

خواجه عبد الله رایانه

 

مناجات نامه خواجه عبدالله رایانه

 

ای خدا  HARDدلم FORMAT مکن                                          FILD من خالی از برکت مکن

 

  OPTIONغم را خدایا ON مکن                                             FILEاشکم خدایا  RANمکن

 

نام توراPASSWORD درهای بهشت                                    آدرس EMAIL  تو سایت سرنوشت              

        

GUMPRY  شادی بی تا کنیم SET                                         سیستم اندوه راTRNOFF  کنیم              

 

ای خدا از بهر ماEMAIL فرست                                      بهر دلهای پر آتشFAN   فرست

 

ای خدا حرف دلم با که زنم                                            HELP می خواهم تا  F1زنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:15 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

 

از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست

دل خوش به فانوسم مکن اینجا مگر خورشید نیست

 

با حس ویرانی بیا      تا بشکند دیوار من       چیزی نگفتن بهتر از

 

تکرار طوطی وار من      بی جستجو ایمان ما         از جنس عادت می شود

 

حتی عبادت بی عمل         هم سعادت میشود            با عشق آن سوی خطر

 

جایی برای ترس نیست     در انتهای موعظه             دیگر مجال درس نیست

 

کافر اگر عاشق شود       بی پرده مومن میشود         چیزی شبیه معجزه

 

با عشق ممکن میشود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:13 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

ای کاش

 

ای کاش اشک بودم و از چشمانت زاده میشدم

به روی گونه هایت زندگی میکردم

و در کنار لبانت جان می سپردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:13 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

هرگاه

هرگاه پرواز ماهیها را دیدی

هرگاه شعله ور شدن یخها را دیدی

هرگاه توانستی بر روی آب بنویسی

هر گاه بر شعله ها بوسه زدی

آن وقت و فقط آن و قت باور کن که فراموشت کرده ام .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:13 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایغه زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا

تا مرد به عزت ببرندش سر دست

 

 

دیگر به تو نمی توان اندیشید زیرا تو گل ناز همه شده ای .

 

شاید در تمام دنیا تو فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:12 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

نگاه تو

نگاه تو :

انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است........

به من نگاه کن

بگذار من در سکوت صدای نگاه تو تراژدی مرگ همه فریاد ها را تجربه کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:12 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

 

خونه موندم تنهایه تنها

باهاشون نرفتم بیرون که با خودم تنها باشم راحت باشم

تا دلم می خواد گریه کنم شاید که آروم

بشم

اما نمی شم هر کاری می کنم نمی شم گریه هام تموم نمی شن

نم تونم دیگه این همه دوریو تحمل کنم. می خوام ببینمت اما نمی تونم الانم که دارم می نویسم کیبوردم از اشکام خیسه.
الان که احساسام نسبت بهت خیلی بیشتر از قبل شده.
الان که می خوام پیشم باشی از همیشه بیشتر بهت نیاز دارم
اما نیستی

می دونی الان بازم می گم عاشقتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:11 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

تجربه

تجربه سختگیرترین معلم است چون اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:11 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

عشق و دوست داشتن

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرتِ روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.

عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد و از روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژۀ خويش دارند، ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست.

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانۀ بلندش روز و روزگار را دستي نيست.

عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشكار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور ميگويد: شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعه كنيد.

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ”ديدار و پرهيز ” زنده و نيرومند مي ماند.  اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است.

عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيبست؟ يك ”خودجوشي ذاتي” است، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يكجابه مي ماند و گاه، ميان دو بيگانۀ ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهرۀ همديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهرۀ همديگر مي نگرند، احساس مي كنند كه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه درد كوچكي نيست ـ فراوان است. اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنائي پديد مي آيد، ودر حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنيائي را در سيما و نگاه يكديگر ميخوانند، و پس از” آشنا شدن” است كه ”خودماني” مي شوند. دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد ـ  و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانۀ مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است.

عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشن زيبائي هاي دلخواه را در ”دوست” مي بيند و مي يابد.

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن  در دريا شنا كردن.

عشق معشوق را مجهول وگمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي و روح تاجرانه و جانورانۀ آدمي است، و چون خود به بدي خود آگاه است، آن را در ديگري كه مي بيند، از او بيزار مي شود و كينه بر مي گيرد. اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي خواهد و مي خواهد كه همۀ دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشد كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدمي است و چون خود به قداست ماورائي خود بينااست، آن را در ديگري كه مي بيند، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد.

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه « هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند». عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

عشق نيرويی است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست كه او را به دوست مي برد. عشق، تملك معشوق است، و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:11 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

عاشقی

عاشقی بی قرارم

کس ندارد خبر ازدل زارم

آرزوی جز تو درسرندارم

من دلم خندید ازتوخرسندم

مهر تو ای مه آرزومندم بر توپایبندم

از تو وفا خواهم من ز خدا خواهم

تا برهت بازم جان

تا به تو پیوستم از همه بگسستم

بر تو فدا سازم جان!!!

دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:10 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

خدا جون...........

خدايا تو هرکاري با من کردي چيزي نگفتم. تنهام کردي چيزي نگفتم ، دلمو پر از غم و غصه کردي چيزي نگفتم ، کاري کردي شبا تا نيمه شب فقط گريه ميکنم و هيچ کس نيست دلداريم بده ، خدايا خودت ميدوني چه حالي دارم ، خدايا خودت ميدوني که خيلي وقته از ته دل نخنديدم . نـــه ! ازت نميخوام منو بخندوني، ازت نميخوام يه کاري کني که ديگه گريه نکنم ، نميخوام منو از تنهايي بيرون بياري، نميخوام يه کاري کني که ديگه سختي نکشم ! فقط ازت يه خواهش دارم، عشقــــــمو تنها نذار. هرکاري دوست داري با من بکن ولي به تموم امامات قسمت ميدم عشقمو تنها نذار. من طاقت همه چي رو دارم. خدایا من به سختی ديگه عادت کردم. خدايا هرکاري ميخواي با اون بکني با من بکن . من طاقت همه چي رو دارم به غير از اينکه ناراحتي اونو ببينم . خــــــــــــــــــــــــــــدايااااااااااااااااا تنهاش نذار . کمکش کن .  خداجون نوکــــــــرتم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:10 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

هدیه

خواستم هديه اي برايت بفرستم:
گل گفت مرا بفرست ، با عطرخود او را شاد سازم ،
گفتم : اوخودش گل است؛
خار گفت: مرا بفرست ، تا به چشم دشمنانش فرو روم ،
گفتم او آنقدر مهربان است كه دشمن ندارد؛
بلبل گفت مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم،
گفتم:  نه او خوش صداست
ناگهان صداي قلبم به گوشم رسيد؛ صداي تاپ تاپ قلبم بود كه مي گفت مرا بفرست تادوستش بدارم پس خالصانه به تو تقدیم میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:9 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

ژرور دگارا

پروردگارا! 

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را نمی‌توانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می‌توانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم  دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:9 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

می نویسم برای تو که بهترینی

 

ای بهترین امشب با تمام دلتنگی­هایم برایت می­نویسم برای تو ،برای تو که غریب آشنایی ، برای تو ای نزدیک دور ...

   من غربت تو را می شناسم. میدانم تو غریب تر از تمامی شعرهای منی. من دلتنگی های تو را می دانم. من جنس تو را می دانم. تو از جنس یاس سفیدی ،  تو از جنس اقاقیها هستی، تو همان نیلوفر مغروری اما پاک و نجیب ، صبوری و استقامت تو از جنس کوه است. نمی­دانم چه شد که شدی تمام ناتمام من ...

ای همسفر ...    وقتی در کوچه های غریب غربت خود سرک می­کشی . وقتی زیر نم نم باران پاییزی گام برمی­داری . وقتی در غروب مبهم احساس قدم می­زنی. وقتی چشمان مست و زیبایت به غنچه­های زیبای مریم و رز می­نگرد وهنگامیکه در ایوان دلتنگی­ات می­نشینی و خاطراتت را مررورگر می­شوی . یکنفر هست یک نفر که تا خواب دوباره چشمهایت با توست ،یکنفر که دلتنگ توست ، شب دلتنگی هایت را با او تقسیم کن، به یاد او باش و دلتنگی­هایش ، تنها با او ، اوست که دوستت دارد و همیشه به یادت هست ... تنها اوست دلتنگ تو ....

-/ به حریم خلوت خود شبی ، چه شود نهفته بخوانیم

به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم

من اگرچه پیرم و ناتوان، تو مرا ز درگه خود مران

که گذشته در غمت ای جوان ، همه روزگار جوانیم

عزیزم ، در آن هنگام که نسیم باد پاییزی به سینه­ی شقایق بوسه می­زند و جویبار پیر و خسته از دل کوهساران روان می­گردد و در آن هنگام که قطرات ریز باران نرم و سبک از دل ابرهای تیره به پنجره می­کوبند و بر روی گلبرگهای گل یاس احساست خانه می­کنند . در آن هنگام که عطر یاس فضا را معطر می­سازد روح و جان من تو را می­جویدو تو را می­طلبد . کاش می­توانستم به دیارت کوچ کنم ! کاش می­شد دریای دلتنگی ­ام در ساحل آرامش احساس پاکت مسکن گزیند! کاش می­شد دستهای بی ریای احساس و  دوست داشتنم صفای وجود پاک و بی آلایشت را حس کند! کاش لحظه­ی خوب با تو بودن بازهم تکرار می­شد، به کنارت می­آمدم و تبسم­های به لب نشسته­ات را نظاره­گر می­شدم! چه خوش است با تو بودن و چه خوشتر ثانیه­ها و دقایقی که با تو بگذرد!؟

همیشه عکس قشنگت مثل آینه روبه رومه

عزیزم خوشبختی تو تنها عشق و آرزومه

عشق من به تو عزیزم ،عشق آسمون به دریاست

عکس این احساس آبی تویه چشمای تو پیداست

ای عزیزترین ! در کدام شهر خفته­ای که قلب دلتنگم در این نیمه­های شب تو را می­جوید . جستجویی ناتمام کاش می­شد در کنارت بودم ، بی تو بهارم خزان است و بهشتم دوزخ و چشمانم گریان ....

منو این سکوت دیوار ، من و این شام دل آزار

یاریم ده ای سپیده ،فانوس شب و نگه دار

که غریبم و پیاده ، من عاشق ، من ساده

تک و تنها ، شب و جاده

 من با یاری دو چشمام شب و با صدام شکستم

برای به تو رسیدن دل به این سپیده بستم

ای رهاننده ی عاشق منو از قفس جدا کن

قفل بی صدارو بشکن منو از منم رها کن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:8 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

-/  اي ما هميشه با هم و بي هم
پيوند پاك تا بزند درميان ما
اينك كدام دست ؟
آه اي بيگانه
 وقتي تو مهربان باشي
دنياي مهرباني داريم
 اي با تو هر چه هست توانايي
 در دست توست معجزه عيسايي
وقتي بهار بود و گل رنگ رنگ بود
 آن شب شميم عشق نخستين خويش را
 از دست مهربان تو بوييدم
 اكنون بهار نيست
تا برگهاي سبز درختان نارون
 تن در نسيم نرم بهاري رها كنند
تا ماهيان سرخ
 در آبهاي بركه آبي شنا كنند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 5:55 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

-/ ای خوب من ، بیا!

تا راه و رسم زشت گسستن برافکنیم

دستم بجوی از بن این بیکرانه­ها

تا با هوای هم

گردونه­ی طلایی یزدان مهر را

بار دگر ز جنبش فردا به پا کنیم!

دشت سیاه حسرت این خاک مرده را

بذر امید یاس و شقایق بیفکنیم

گرمای شور من همه از توست، ورنه من

از جنبش نسیم دلم خسته می­شود!

گر با تو هر دری بگشایم به روی خویش

درهای باز بی تو مرا بسته می­شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 5:41 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

دير زمانی است روی شاخه اين بيد
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
گرچه درونش هميشه پر زهياهوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در اين سرای می‌رود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايی گوياست.
می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بيدار،
پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده: موج سرابی
سايه‌اش افسرده بر درازی ديوار
پرده ديوار و سايه: پرده خوابی
خيره نگاهش به طرح خيالی
آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نيست
دارد خاموشی اش چون با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
ره به دورن می‌برد حمايت اين مرغ:
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است
دارد با شهرهای گمشده پيوند:
مرغ معما در اين ديار غريب است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 5:39 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

مناجات نامه

 

مناجات نامه خواجه عبدالله رایانه

 

ای خدا  hardدلم format مکن                                          fild من خالی از برکت مکن

 

Optionغم را خدایا on مکن                                             fileاشکم خدایا  runمکن

 

نام تورا  password درهای بهشت                                              آدرس email   تو سایت سرنوشت

 

gampry  شادی بی تا کنیم                                                         سیستم اندوه راtrn off  کنیم

 

ای خدا از بهر ما email فرست                                      بهر دلهای پر آتش fan   فرست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 5:53 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

نمی دانم چرا وقتی راه زندگی هموار میگردد

 

                                                           بشر تغییر حالت میدهد خونخوار میگرد

 

به روز عیش و عشرت می نوازد کوس بد مستی

 

                                                              به روز تنگدستی مومن و دیندار می گردد 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 5:48 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

زندگی

 

زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست

گر بیافروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 5:19 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

بسی گفتند

بسي گفتند: - " دل از عشق بر گير

که: نيرنگ است و افسون است و جادوست!"

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

که اين زهر است، اما نوش داروست!

چه غم دارم که اين زهر تب آلود

تنم را در جدايي مي‌گدازد

از آن شادم که در هنگامه‌ي درد

غمي شيرين دلم را مي نوازد

اگر مرگم به نامردي نگيرد؛

مرا مهر تو در دل جاوداني است

و گر عمرم به ناکامي سرآيد؛

تو را دارم که: مرگم زندگاني است.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

 

مرا تنها مي توان با مـــــــــــــن سنجيد و تـــــو را

تنها با تـــــــو

كه سالهاست در جستجويت بوده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 5:15 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

دیروز

ديروز : زاده شدم ،رشدكردم و به خود باليدم
امروز : عاشق شدم ،در عشق غوطه ور شدم و عظمت آن را درك كردم
عشق را در تو جستم اي عشق بهاره عشاق
فردا : نگاهي دور توام با مهر تو در جستجوي افقي برتر از امروز
تو را اي همسفر هميشه با خود خواهم برد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 4:59 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

دوست

بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي .


 ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم...
 اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده ...


 در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولی يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 4:58 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

برای تو

برای تو عزیزم که اکنون از من دوری... امیدورام هر چه زودتر چهره خندان و همیشه بهاریت را ببینم... شاد باشی و سبز تر از هر چه بهار !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 4:56 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

گریه

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

تو میروی و آینه پر میشود از بی کسی

از من سفر میکنی و به مرگ قصه میرسی

ببین که آب میشود قطره به قطره قلب من

مرگ من و قصه ی ماست فاجعه ی جدا شدن

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

تو جامه دان پر میکنی من خالی از جان میشوم

یک لحظه در چشمم ببین،ببین که ویران میشوم

بعد از تو با من چه کنم با منِ بی پناهِ من

کجای شب پنهان شوم،کجای این عاشق شکن

تو میروی و جان من گور ترنم میشود

خورشیدکی که داشتم در شب من گم میشود

چیزی نگو به آینه با رازقی حرفی نزن

 

برای بار آخرین تنها نگاهی کن به من

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

 

اي عشق همه بهانه از توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 4:48 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

تو میروی و آینه پر میشود از بی کسی

از من سفر میکنی و به مرگ قصه میرسی

ببین که آب میشود قطره به قطره قلب من

مرگ من و قصه ی ماست فاجعه ی جدا شدن

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

تو جامه دان پر میکنی من خالی از جان میشوم

یک لحظه در چشمم ببین،ببین که ویران میشوم

بعد از تو با من چه کنم با منِ بی پناهِ من

کجای شب پنهان شوم،کجای این عاشق شکن

تو میروی و جان من گور ترنم میشود

خورشیدکی که داشتم در شب من گم میشود

چیزی نگو به آینه با رازقی حرفی نزن

 

برای بار آخرین تنها نگاهی کن به من

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

 

اي عشق همه بهانه از توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 4:47 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

زندگی

بنام او
گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاك ام اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك

شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 4:37 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

ستایش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 4:33 قبل از ظهر  توسط الهام  |